عاشقانه ها.عکس و مطلب عاشقانه

به همه حرفات با جون و دل گوش میکنیم .فقط خودت رو سبک کن

وب های ما

 The image “http://night-skin.com/up/images/2vcn8as2g0tqbok93xi.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

http://night-skin.com/up/images/smxnf3phhvnomxoe7k0f.gif

http://night-skin.com/up/images/j5pcvy3pgllj4qbkj305.gif

http://night-skin.com/up/images/tln777rdrox7l2gtkbk.gif
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی 

نگاه

بیا تا به گلبرگ چشمام شبنم تو باشی

 
            بیا تا به ساقه نیلوفرم خارش تو باشی
 
              در این سردی و غمناکی زمستان
 
     بیا تا به کلبه عشق دل ما هیزم گرمش تو باشی

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

                    گفت آغازش سراسر بندگيست

                     گفتمش پايان آن را هم بگو

گفت پايانش همه شرمندگيست

گفتمش درمان دردم را بگو

 گفت درماني ندارد، بي دواست

گفتمش يک اندکي تسکين آن

 گفت تسکينش همه سوز و فناست...

 

تو که رفتي پريشان شد خيالم

           همه گفتند که من ديوانه حالم

           نميدانند که

                     اين ديوانه در فکرِ شفا نيست

                               که هر چه باشد اما بي وفا نيست

 

شتاب مکن


که ابر بر خانه ات ببارد


و عشق


در تکه ای نان گم شود


آدمی در سقوط کلمات


سقوط می کند


و هنگام که از زمین برخیزد


کلمات نارس را


به عابران تعارف می کند


آدمی را توانایی


عشق نیست

در عشق می شکند و می میرد...

 

زندگي دونيمه است:

          نيمه اول در انتظار نيمه دوم

                        نيمه دوم در حسرت نيمه اول؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

اینم یکی دیگه

* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي

خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد

ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد

خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان

پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و

محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا

مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق


است ثروت و موفقيت هم هست! »


آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

 ............................................

بهای گناهان ما پرداخت شده است 

The image “http://i35.tinypic.com/9kw45y.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین


چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم


دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.


به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود


به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.

نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشن


ا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد.


حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.

وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 

شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن

جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من


در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.

 شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي


كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا

شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از

شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ

اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام

داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين

ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی

است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد."

وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ

شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم

ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او

مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به

قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه

كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است."

مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى

صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است

پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.


شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. "

هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است،

هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." 
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش  جارى شد:

"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست."

هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه

ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى

هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی

همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."

  
  امروز مدافع شما کیست ؟ 

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟


شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟

....................

شمع فرشته

The image “http://i38.tinypic.com/685sog.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت

دخترک به بیماری سختی مبتلا شد

 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد

ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد


سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند

ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است

و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند

همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود

مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است

پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد

 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و

 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه

 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
..............
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

عکس های تأثیرگذار عروسی یک عروس مبتلا به سرطان

من وقتی این تصاویرو تو اینترنت دیدم بسیار ناراحت شدم و خیلی خیلی دلم سوخت. گفتم که این عکس ها رو


برای شما هم بزارم تا شما هم ببینید و خدا شکر کنید که سالم هستید و قدر سلامتیتونو بدونید!!!

عکس های تأثیرگذار عروسی یک عروس مبتلا به سرطان(منبع:FoRcE.sub.iR)

برای دیدن تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

Photo Babys

یک پکس بسیار زیبا از عکس کودکان که کیفیت عکس ها فوق العاده بالا میباشد حتمآ دانلود کنید

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

یکم دیگه


يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 عکس عشق عاشقانه love

صدفي به صدف ديگر گفت : درد زيادي در درونم احساس مي کنم .دردي سنگين ک

ه مرا عذاب مي دهد . صدف ديگر با غرور گفت : ستايش خداي اسمان و زمين را

که من هيچ دردي را در خود ندارم خوب هستم و سلامت . در همان لحظه خرچنگي

از انجا عبور مي کرد و صحبت انها را شنيد رو کرد به صدف از خود راضي و گفت :

بله تو کاملا خوب و سلامتي " اما دردي که همسايه ات را مي ازارد مرواريدي بي

نهايت زيباست که تو از ان بي بهره اي........


عشق عشقولانه love

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.


از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.


از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت


گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.


از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .


از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .


از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.


از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد


عکس عاشقانه عشق love

جاده خوشبختي در دست تعميره
دور بزن برگرد اين اسمش تقديره
پل رابطه در دست احداثه
تامين بودجه کار تو دست اندازه
چراغ هاي پارک همگي خاموشن
يه سري آدم اونجا يه چيز هايي ميفروشن
يه راننده ناشي يه راننده مسته
هر طرف ميري همه جا بنبسته
وقتي که عاشق بودن گناه
فرصت رابطه يک نگاه
معني سکوت تو صدامه
نپرس از من نپرس از عشق
دولت بيدار فقط تو خوابه
منزل مقصود يه سرابه
عمر اين قصه عمر حبابه
نپرس از من نپرس از عشق
فرشته ها رو خبر کنيد اين همه بس نيست
مشترک مورد نظر در دسترس نيست
تلفن امداد يک سره اشغال
اين پيش شماره که مال پارسال
پول نداره ولي اخلاقش بد نيست
وقتي پول نداره اخلاق ديگه مطرح نيست
خواستم بيام پيشت خيابونا شلوغ بود
اگه گفتم دوستت دارم شوخي کردم اونهم يه دروغ بود
اقا دل خوش بگو سيري چنده؟
پسرم گوش کن نصيحت مثل پنده
جاده خوشبختي در دست تعميره
دور بزن برگرد اين اسمش تقديره

...................


شاخه گل تقديم تو

خنده ات پيرايش اين لحظه هاست


        گر بخندي لحظه ام از غم رهاست


نازنينم، آتشين لبهاي تو


                  روشني بخش شب اين غمسراست


گر به لب هايت شکوفد خنده اي


                  لحظه ي پژمردن غم هاي ماست


فاتح دلها بود، لبخند تو


                  شادي ام مديون لبخند شماست
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

یکم حرف

من از این پس به همه عشق جهان میخندم   ...  به هوس بازی این بی خبران می خندم

 

من از آن روز که دلدارم رفت     ...   به غم و شادی این بی خبران می خندم...


 


انتظار               

همیشه

     با همیشه

در انتظار نیامدنت                    

سکوت می کنم

و از تو ... .

می آیی ؟

       نمی دانم اما

خوب می دانم که نمی آیی

و این قصه را به هیچکس نمی گویم

حتی به تو .

امروز چقدر انتظار نیامدنت را

                             کشیده ام .

باور کن شاید ، باور نکنی

در ازدحام  این همه آدم

            سخن گفتن را فراموش کرده ام .

                                                                   شهرام زلالی

 

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی.

 دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم.

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند

(به خاطر موهایت)

قلب من

آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد.

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن!

و به خاطر آور که عاشقت هستم.

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان یافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آن که، دریغشان نکنی.




سلاخی

 می گریست

به قناری کوچکی

 دلباخته بود



- در قبرستان همه مرده ها از تعجب سکته کردند، تازه وارد ها به مرگ طبیعی مرده اند!!!

-  موش به بچه هایش شیر می داد ، بیچاره سلطان جنگل !

  دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم گفتم زندگي چند بخش است؟؟ گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟ گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد


.............

دیگر عاشق نیستم...

 

 

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

 

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

 

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

 

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

 

عشق این سرمایه بازار دل

 

آب این روی سیاهم بود و نیست

 

یاد ان ایام مشتاقی بخیر

 

عاشقی تنها گناهم بود و نیست



تنهایی

سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن :

 

با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات،

 

با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ،

 

 با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات

 

بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ...

 

بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ...

 

بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

ای بابا

مینویسم به یاد کسی که به یادم نیست

      آنانکه روزگاری آرزومند آرزوهایشان بودم چونان آرزوهایم را بر باد دادند که ....

 فصل ها در گذرند ....بهار ... تابستان ...  پاییز ... زمستان . از هم پیشی میگیرند و هر کدام

 رو به سوی فرداهایی که آرزویش را دارند در عبورند.هر کدام در آرزوی وصال به دیگری اند هر چند

 سرانجام به نابودی خودشان میرسند.

 من در آرزوی رسیدن به افکارم، تو در آرزوی رسیدن به که ای ؟؟؟

 

خیلی وقته که درب کلبه ی احساس قلبم را به روی همه ی پرندگان مهاجر

 بسته ام . این وسط گناه مرغ عشق های همیشه بی پناه چیست من نمی دانم ؟؟

.................

    

 


دلم و بردي باز از نو ديگه چي ميخواي؟ 

دارو ندارم مال تو ديگه چي ميخواي؟

 

برو بذار بسوزم من با بيكسي هام 

 برو بذار بمونم با دلواپسي هام

 

هيچي نپرس فقط برو،ولي فراموشم نكن 

 شمعم و پيشم بتاب ،برو و خاموشم نكن

 

اگه يه روز ورق زدي ،دفتر خاطراتو 

 يادت بياد قلب منو،ميشينه چشم براه تو

 

 

آره برو ولي بدون ،اينجا يكي ميمرد برات

 باور نكردي عشقشو،اگه قسم ميخورد برات

 

ميري ،برو،ولي فقط اينو يادت باشه عزيز 

 اشك زلالت و جلو،چشم غريبه ها نريز

 

هيچي نپرس فقط برو،ولي فراموشم نكن  

 شمعم و پيشم بتاب ،برو و خاموشم نكن

 

دلم و بردي باز از نو ديگه چي ميخواي؟ 

 دارو ندارم مال تو ديگه چي ميخواي؟

 

برو بذار بسوزم من با بيكسي هام...
...................

 

                                                            كاش قلبم درد پنهاني نداشت

 

 

   چهره ام هرگز پريشاني نداشت

 

                                                       كاش مي شد دفتر تقدير عشق

 

 

 حرفي از يك روز باراني نداش

 

                                                       كاش مي شد راه سخت عشق  را                               

 

       بي خطر پيمود و قرباني نداشت



 

دوباره دلم واسه حرمت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقته از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام

اسم تو برای من قشنگترين آهنگه

بی تو يک پرنده ی اسير بی پروازم

با تو اما ميرسم به قله ی آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگو صدا ميسازم

تويی که عشقمو از نگاه من ميخونی

تويی که تو تپش ترانه هام مهمونی

تويی که همنفس هميشه ی آوازی

تويی که آخر قصه ی منو ميدونی

اگه کوچه ی صدام يه کوچه ی باريکه

اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريکه

ميدونم آخر قصه ميرسی به داد من

لحظه ی يکی شدن تو آينه ها نزديکه

با يه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بيفتم تويی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب کاری نداره

اين ترانه تا هميشه تورو ياد من مياره...


.......................


مهم نيست که پيشم نبا شي مهم نيست که ازم جدا باشي مهم نيست که به يادم نباشي مهم
نيست که دوستم نداشته با شي مهم نيست که مرا در ياد نداشته باشي مهم اينست که در قلب
من جاي داري و من تا ابد عاشقانه مي پرستمت .

 

 

گفتن آينده را نقاشي کن و من تنها تصويري از وجودم روي تکه ابري خيال نقاشي کردم و تو از
پشت ِ جزرو مد درياي آبي لبخند زدي و با چشمانت کشتي محبت را در ساحل دلم پياده کردي و چه
زيبا لنگرانداختي و من از ميان بغض ترکيده ام گفتم دوستت دارم .

 


 

 روزي با کوله باري از عشق و خاطره  من به انتظار تو زنده مي مانم.به انتظار روزي که پاييز از راه
برسد و تو را برايم به ارمغان آورد تو روزي خواهي امد. روزي با کوله باري از عشق و خاطره.من به
انتظار تو زنده ميمانم.........

 

بي‌بهانه بوسه نيز متولد مي‌شود اما با بهانه يك بوسه مي‌رود مثل قاصدكي در باد و آن وقت
مي‌نشيني كنار پنجره‌هاي خاطره و مرور مي‌كني بوسه‌هايي را كه در خواب بر لبان‌اش زده بودي ... 


 


در خيالي دور در پس چشمان باراني‌ات در كنار گلي كه هميشه نشكفته ماند اينكه تمام عشقت رو
به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه
توي دل تو رشد كرده !!!!!

از اینکه لطف دارید به این خونه خرابه و سر میزنید و با نظراتون منو راهنمایی میکنید خیلی ممنونم و امیدوارم چه اونایی که اینو میبینن و چه اونایی که نمیبینن و نمیخونن همیشه  موفق باشند..

نظر یادت نره




 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

MODIR

با سلام و آرزوی خوش وقتی نام وبلاگ از WWW.ESSSAOASHA.BLOGFA.COM به

 WWW.SOKOUTMORDAB.COO.IR تغیر کرد با تشکر عیسی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  | 

وبلاگ جدیدی به نام درد دلهای ما

بسم الله الرحمن الرحیم

توجه

http://dardodelhayma.blogfa.com         

وبلاگ جدیدی به نام درد دلهای ما طراحی شد. جهت مشورت .همیاری.کمک.هم فکری و....


این وبلاگ برای تمامی سنین آزاد میباشد.بحثها توسط مدیر وبلاگ هفتگی انتخاب میشود وب

ه کمک شما یاران پیرامون مسله ذکر شده بحث

وبرسی به عمل میآید.امید اینکه این وبلاگ باعث رفع مشکلات و پیرامون او باشد.


مدیر وبلاگ.عیسی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عیسی  |